دلم که عهد تعلق به چشم مست تو بست ز یک نگاه خمارش هزار توبه شکست
وجود خاکی من گرچه ازتو رفت به باد خوشم ازآنکه غبارش به دامنت ننشست
ز دست توست که یکسر فتاده ام ازپای به پای توست که یکباره رفته ام از دست
غمت گسسته چنا ن رشتۀ علائق من که دور از تونخواهم به خویشتن پیوست
به هر طرف بکشانی به هرطریق کشیم من ا ز کمند تو هرگز نمی توانم جست
تو را پسند م و باشد پسند خاطر من هرآنکه باشی وکام دلت هرآنچه که هست
نشانۀ همه تیر افکنا ن به خاکی بود همین توئی که خدنگت روان پاک بخست
دلم شکسته واشکم روان زدوری توست چگونه آب نریزد چـو آبگینه شکست
مرا بلند ی قدر ا ز سما ک می گذرد که درهوای تو چون خاک راه باشم پست
لطیفه ایست به حسن تو و پرستش من که بایدم شدن از عین هوشیاری مست
چنین که تار تعلق گسسته ام ا زخویش به جز تو رشتۀ الفت نمی توانم بست
نظرات شما عزیزان:
|